سه شنبه 10 آذر 1394

دارم دیوونه میشم

   نوشته شده توسط: mori    نوع مطلب :گلنوشت  ،دلنوشت ،

2 بهمن سال 93!
اینو فقط از روی برگ جریمه یی که روی شیشه ماشینم دیدم یادمه! تقریبا بقیه اون روز رو یادم نیس.
یه چیزایی یادم میاد که نمی دونم توهمه یا واقعیت، در حالیکه یه جلسه مهم کاری بود و نه از مشروب خبری بود و نه از دود نمی دونم چرا چیزی یادم نیست.
یه چیزایی یادم میاد که مثل خوره داره تنمو می خوره! دارم دیوونه میشم. دارم تموم میشم. دارم می میرم. همشم برمی گرده به همون روز لعنتی!
تو همون چیزایی که یادمه می دونم که آدرس این وبلاگ رو تو جلسه به همه دادم که بیان و مطمئن بشن حرفایی که می زنم برای خودمه!
الان واقعا اگه کسی هست که این وبلاگ رو دنبال کنه و یه روز از روی یه کنجکاوی مسخره بیاد به این وبلاگ امیدوارم بهم کمک بکنه.
دارم نابود میشم و چیزایی رو مغزم سنگینی می کنه که ممکنه منو به خودکشی برسونه! من باید بدونم اون روز چه اتفاقی افتاده!
خیلی وقته که به وبلاگ سر نمی زنم ایمیل خودمو می ذارم که هر روز چکش می کنم. اگه کسی هست که چیزی از اون روز می دونه به من حتما بگه. هر نوع مصلحتی رو بذارید کنار، چون به اندازه کافی دیوونه شدم پنهان کاری های شما داره منو دیوونه تر می کنم.
لطفا...
morib86@gmail.com


چهارشنبه 30 مهر 1393

خودکشی

   نوشته شده توسط: mori    

http://mrmori.persiangig.com/darjostojooyeazadi/09.khodkoshi%20khoobe.mp3/download

قفل شده مغرم ، کفر شده حرفم
تف به من اگر ، مفت بدم از دست

لحظه سقوط و رهایی رو
نمی بینی این غروب طلایی رو

اینو بدون، دیگه طلوع فردا
واسه یاغی داره میشه غروب غمها


می خوام بمیرم ، جسم از زندگی
پس بگیرم ، بس كه سیرم از این دنیا

می خوام قطع شه ریشم از بیخ و بنیاد
نمی خوام بم بگن گیج و رسوا اسیر مرداب

ندا اومد از غیب گفت که دعا کن
دست ببر بالا ، مشتتو وا کن

توی دنیا چیزی که مفته دعاس
اما بدون دعای همون کفر خداس

فکر انتقام شکل یک نقاب برروی چشام،

ترسوئه صدام هر سوی نقاب سوسوی نگام
وقت مرگه هر که درک لحظه رو داره

لحظه سرده رنگ درده خنجرو آره

می برم بالا میشم من خدا از شما جدا

می زنم تو قلب می خزم تو قبر می گم الوداع


جمعه 25 مهر 1393

1

   نوشته شده توسط: mori    

آلبوم


جمعه 25 مهر 1393

لینک

   نوشته شده توسط: mori    

https://soundcloud.com/moriyaghi/sets/dar-jostojooye-azadi


دوشنبه 21 مهر 1393

دل گیرا!

   نوشته شده توسط: mori    

دلم گرفته . . . ! جالبترین جمله برای جلب ترحم همین است!
اصلا مگر دل لوله است که بگیرد؟ حالا اگر لوله بود، لوله کجاست؟ با زنگ زدن به تخلیه چاه مشکل حل می شود؟
باید گفت که گاها جواب می دهد، همه اینها که می گویند دلم گرفته، واقعا دلشان نگرفته بلکه بیماری دلی دیگری دارند.
بیماریهای دلی بسیار است اما چند گونه که فراگیرتر هستند را بررسی می کنم.
1. دلِ پر!
 گاها دل پر می شود، از عقده ها، از ناملایمتها، از دروغها، دل از هر چیزی می تواند آکنده شود، در این شرایط کاسه صبر هم ممکن است لبریز شود، البته خالی کردنش کار سختی نیست، مثل همان زنگ زدن به تخلیه چاه است، بعضی با چند قطره اشک و بعضی هم مثل من با خروشیدن و عصبانی شدن و بدوبیراه گفتن به آنهایی که لیاقتشان شنیدن اینجور حرفهاست دل بینوا را خالی می کنند تا باز هم تحمل دوباره دروغها و ناملایتمیها و عقده ها را داشته باشد و این داستان مثل یک چرخه تا روزهای پایانی زندگی ادامه دارد.
2. دلِ چرکین!
 دلها چرکین می شوند، اما چگونه؟ دل گاها زخم می خورد و بعد خوب می شود اما وقتی که قبل از خوب شدن دوباره زخم بخورد دیرتر خوب می شود و اگر یک زخم دیگر هم بخورد خوب شدنش بعید بنظر می رسد، عفونت می کند و چرکین می شود!
دل که چرکین شد، زندگی کردن سخت می شود و التیامش دشوار می گردد. تنها راهش این است که زانوی غم بغل بگیری و چند صباحی را در تنهایی و با فاصله زیاد از آنانی که این زخمها را در دلت گذارده اند بگذرانی تا دوباره بهبود پیدا کند، می گویند گِل، التیام بخش خوبیست برای دل چرکین! یعنی اگر دلت را بگذاری زیر گِل و چند وقتی را بدون دل سپری کنی و عاری از احساس باشی زودتر خوب می شود! خوب که شد باز هم می تواند پذیرای زخمهای آنانی باشد که روزی بهترین دوستت بودند و یا عشقت بودند و یا عزیز و نزدیکت بودند و این هم مثل مورد اول در یه چرخه قرار دارد و نظم خاصی دارد و تا بینهایت ادامه دارد.
3. دلِ از ته خالی شده!
 گاها ته دل خالی می شود، این اتفاق وقتی می افتد که کسی که انتظارش نمی رود، حرفی بزند یا کاری بکند که تو را شگفت زده کند و یا وقتی می افتد که به کسی اعتماد کنی که ارزش اعتماد کردن را نداشته باشد و مسائلی از این قبیل، دوباره پر کردن ته دل کار دشواری نیست، کافیست آن راهی را که می خواستی با کمک همینها که ته دلت را خالی کردند بروی را برگردی و از راه دیگری بروی، حال با اشخاص دیگر و یا به تنهایی! این هم می تواند چرخه باشد برای آنانی که دوباره می خواهند راه را با دیگران سپری کنند و باز هم بدون شناخت از طرف مقابل با او همسفر می شوند! اما برای دسته دیگر می تواند دیگر اتفاق نیفتد، سالهاست که ته دل من خالی نشده!
4.دلگیری!
 همه دلها نمی گیرند گاها بیماریهای دلی دیگری می گیرند و صاحبان دل آنرا به نام دلگیری بیان می کنند، اما دلگیری ویا دل گرفتگی هم نوعی بیماری دلیست! دلگیری اصلا فرمول ندارد، دلیل هم ندارد، منطق هم سرش نمی شود، ممکن است عزیزت بمیرد و دلت نگیرد، ممکن است ناخنت بشکند و دلت بگیرد! دلگیری چرخه ندارد، درمان هم تقریبا ندارد، تنها درمانش زمان است و جالبتر اینکه می توانی از این حال و هوا لذت هم ببری!
دلگیری امروز من این شکلیست، هیچ مشکل خاصی در حال حاضر وجود ندارد که بتواند دل یک یاغی را بدرد آورد اما گاها این گونه می شود! دل است دیگر! بگذار راحت باشد، بگذار کمی او جولان بدهد و ابراز وجود کند تا لااقل خودم عقده ای به عقده هایش نیفزایم و یا زخمی بر روی زخمهایش نزنم و یا تهش را خالی نکنم، چند روزی را دلی زندگی می کنم . . .


جمعه 8 فروردین 1393

سال نو

   نوشته شده توسط: mori    

عیدتون مبارک! 


سه شنبه 12 شهریور 1392

فلانی

   نوشته شده توسط: mori    

کسی می دونه کجاس؟ 


پنجشنبه 20 تیر 1392

به داد برس

   نوشته شده توسط: mori    نوع مطلب :دلنوشت ،

خدای ملاصدارو یادتونه قدیما یه تیریپ بم حال داده بود؟
نمی دونم اون مطلبو پاک کردم یا نه! ولی یه جا دیگه خیلی بدفرم گیر کردم!
یه مقدار شانس و اقبال کم دارم گویا! خدایا به داد برس!


یکشنبه 6 اسفند 1391

دید کلی نوشتن

   نوشته شده توسط: mori    نوع مطلب :گلنوشت  ،

اگه دنبال هدف تو نوشتنی، بهتره ننویسی! 


یکشنبه 6 اسفند 1391

آینه

   نوشته شده توسط: mori    نوع مطلب :دیگرنوشت ،

می‌بینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم،
این غریبه کیه از من چی می‌خواد؟
اون به من یا من به اون خیره شدم؟

باورم نمیشه هر چی می بین ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذار ،
به خودم می‌گم که این صورتکه،
می‌تونم از صورتم ورش دارم!

می‌کشم دستمو روی صورتم،
هر چی باید بدونم دستم می‌گه،
منو توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تویی، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!؟


آینه می‌گه: تو همونی که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خو‌نت شده،
داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تیکه می‌شه،
اما باز تو هر تیکش عکس منه

عکسها با دهن کجی بهم می گن
چشم امیدو بِبُر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون

پ.ن: روحت شاد فرهاد.


یکشنبه 29 بهمن 1391

دوستی دوباره

   نوشته شده توسط: mori    نوع مطلب :گلنوشت  ،

دوستی با کسی که قبلا باهاش به بن بست رسیدی بازگشت به عقبه! 


شنبه 21 بهمن 1391

خنگی و سرخوشی!

   نوشته شده توسط: mori    نوع مطلب :گلنوشت  ،

یه دوستی داشتم که با دوستاش خوش بود، دوستایی که دوستای منم بودن!
کم کم دروغگویی دوستاشو تک تک براش رو کردم، با سند و مدرک، دیگه با دوستاش خوش نبود، زندگیش شده بود جهنم، اما بعد یه مدت رابطمون قطع شد!
الان باز دوباره با دوستاش خوشه!
خیلی وقتا خنگی باعث سرخوشی میشه،
اما باید بشاشی تو اون سرخوشی که ثمره خنگیه!


شنبه 21 بهمن 1391

خلاصه روزمرگیهای زندگی من!

   نوشته شده توسط: mori    نوع مطلب :گلنوشت  ،خودنوشت ،روزنوشت ،


1. روابط کاری: (آدمهایی که بیشتر دوس دارن چیزایی که دوست دارنو بشنون نه لزوما حقیقت رو، البته مقداری هم بهشون نیاز دارم)
اون دروغ میگه، من می فهمم که دروغ میگه و به روی خودم نمیارم
من دروغ میگم، اون می فهمه که دروغ میگم و به روی خودش نمیاره

2. روابط با آدمهایی که برام مهم نیستن: (ادمهایی که حتی ارزش دروغ گفتنم ندارن)
اون دروغ میگه، من می فهمم که دروغ میگه و به روی خودم نمیارم
من راست میگم، اون فکر می کنه من دروغ میگم و بعد طوری وانمود می کنه که بهش دروغ گفتم و اون به روی خودش نیاورده!

3. روابط با آدمهای نزدیک: (اونایی که به هر دلیلی بهشون اعتماد دارم)
من راست میگم، اون باور می کنه.
اون راست میگه و من باور می کنم.
اما شاید یه روز دروغ بگه و مچشو بگیرم، در این صورت سوت میشه به یکی از موارد یک یا دو!


سه شنبه 10 بهمن 1391

اولین اعتراض!

   نوشته شده توسط: mori    نوع مطلب :خودنوشت ،

پنجم ابتدایی، یادش بخیر! مسابقات فویبال مدرسه، با یک خلاقیت عجیب فقط قرار شد از پایه پنجم 8 نفر، چهارم 16 نفر و سوم 8 نفر انتخاب شوند و در هر تیم یک هشتم این جمعیت بازی کند و 8 تیم به قید قرعه تشکیل شوند و پنجمی ها بشوند کاپیتان!
سه نفری که با من افتادند از بدترینها و خوره ترینها بودند و تنها کسی که آنجا فوتبال می فهمید شاید خودم بودم، کلا هر که خوره تر بود می گفتند بازی اش بهتر است.
مسابقات تک حذفی بود، بعد از قرعه کشی بهت و حیرت چهره من و صمیمی ترین دوستم را در بر گرفت! تیمهای ما باید با هم بازی می کردند و فقط یک تیم به مرحله بعد می رفت، باید با کسی بازی می کردم که همیشه کنارم بود، در زنگهای ورزش در یک تیم بودیم و در کلاس در یک میز، این اولین رویارویی من با او بود بعد از یک سال و اندی آشنایی!
تصمیمم را گرفتم، گفتم هر نوع بازی احساسی تعطیل، باتمام قوا می جنگم! روز بازی ناظم توپ و سوت را آورد تا بازی را آغاز کند، نگرانی در چهره من موج میزد، داغون ترین تیمی بود که در آن عضویت داشتم، تصمیم گرفتم دفاع بایستم و آن دو چهارم به خوره بازی خودشان بپردازند و کلاس سومی را درون دروازه بگذارم. بازی شروع شد که ناگهان معلممان آمد و سوت را گرفت، ناظم از او توضیح خواست و او گفت کاپیتانهای دو تیم بچه زرنگهای کلاس من هستند پس من باید سوت بزنم، بازی شروع شد و در همان دقیقه اول یک گل مفت خوردیم، چون اندکی جلو کشیده بودیم، دوست صمیمی تکنیک خوبی داشت و ضربه های ناگهانی به توپ می زد که کار دروازه بان زا در آن زمین کوچک و دروازه بزرگ کار را فوق العاد سخت می کرد، بعلاوه تیم او تیم تر بود و لااقل تعداد پاسهایشان به عدد 3 می رسید، تعداد پاسهای ما خیلی میشد یکی بود که از جانب من به سمت خوره های تیم ارسال میشد و انها هم توپ را خراب می کردند! جو مدرسه هر کی به هر کی بود، در سریهای قبلی تیمها کلاسی بود و هر کسی از تیم کلاس خود حمایت می کرد اما این دفعه تماشاگران هم مثل بازیکنان گیج بودند و نمی دانستند باید کدام تیم را تشویق کنند و عرق کلاسه به معنای واقعی کلمه به گا رفته بود!
همه تلاشم این بود که در آن همه تشویش و هیجان لااقل خودم را آرام نگه دارم و بازی خود را بکنم، با یک دریبل به میانه میدان رسیدم و یک پاس به خوره اولی دادم و او هم نتیجه را برابر کرد، نیمه اول که 10فقط دقیقه بود تمام شد!
بلافاصله جای تیمها عوض شد و به من اجازه ندادند حتی کلمه یی با بازیکنانم صحبت کنم، گفتند وقت نداریم و باید بروید سر کلاس! بازی به همان فضاحت جریان داشت و من اصلا از بازی لذت نمی بردم، اگر یار تعویضی داشتم حتما خودم را تعویض می کردم. یک توپ از زاه دور شلیک شد و از کنار دروازه به بیرون رفت اما به دیوار پشت دروازه برخورد کرد و به زمین برگشت و دوست صمیمی هم توپ را سرضرب درون دروازه ما جای داد، داور گل را قبول کرد که با اعتراض من مواجه شد، توپ را نگذاشتم ببرند وسط زمین و همان کاشته جلوی دروازه را زدم، نیمه دوم که گویا 6-7 دقیقه بیشتر نشد به پایان رسید، معلم توپ را برداشت و به بالای سکو رفت، گفت نتیجه دو بر یک شد! رنگ از رخساره من پرید، آخر آن که گل نشده بود! دو خوره به سر ناظم ریختند و اعتراض کردند، من هم به آنها اضافه شدم، فقط نگاه کردم و چیزی نگفتمناظم می گفت داور معلم است و او باید نظر بدهد، به سمت معلم دویدم طوری که بچه ها فکر کردن قصد زدن او را دارم و پشت سرم شروع به دویدن کردند، صف که داشت تشکیل می شد به یکباره بهم ریخت، با آن چهره برآشفته گفتم: مگر بازی یک یک نشد؟آن گل که قبول نبود، معلم که حسابی از جو بوجود آمده متعجب بود به سمت ناظم رفت و حاصل مشورت آن دو این شد که بعد از اینکه بچه ها به داخل کلاس رفتند ضربات پنالتی شده شود و بازی یک یک اعلام گردد!
ضربات پنالتی تعیین کننده تیم پیروز بود و من اولی را خراب کردم، البته قبل از آن درون دروازه قرار گرفته بودم و یک پنالتی گرفته بودم، پنالتی بعدی هر دو گل شد و همه چیز مساوی پیش می رفت تا اینکه دوباره نوبت من شد، پنالتی را زدم و توپ گل شد، این یعنی تیم ما پیروز شده بود، چون پنالتی تیم حریف به هدر رفته بود، اما داور گل را قبول نداد و گفت که قبل ضربه مکث داشتی، حتی با تکرارش هم موافقت نکرد، در ادامه ما بازنده بازی بودیم و تیم ما در همان دور اول حذف شد و این یعنی افتضاح ترین نتیجه ممکنه به کمک افتضاح ترین داور دنیا!
معلم توپ را سراسیمه به دفتر برد و دیگر اعتراضها فایده یی نداشت!
سر کلاس رفتم و سرم را روی میز گذاشتم، معلم به کلاس آمد، معلوم بود که حسابی با ناظم که ناظر آن ضربات پنالتی بود جروبحثش شده بود، سعی میکرد خودش را آرام نشان بدهد اما من می فهمیدم که نا آرام است، چشمهایم را پنهان کردم تا احساساتم را نفهمد، خودم را زدم به بی خیالی، حتی برای ورودش به کلاس هم از جای خود بلند نشده بودم و درست مثل اینکه به نیمکت چسب کاری شده بودم سر جای خود نشسته بودم، معلم بی اعتنا به این نکته که بی احترامی بزرگی بود از طرف یکی از بهترینهای کلاسش درس را شروع کرد و همچنان سر من روز میز بود و می دانستم بالاخره به این نکته اعتراض می کند، خواست سوال متن بگوید که بچه ها دفترهای خود را در آوردند اما من همچنان بی حرکت بودم، تا اینکه گفت: تو چرا نمی نویسی؟ می دانستم مخاطبش منم، اما کوچه علی چپ را انتخاب کردم از دوست صمیمی خواست که مرا متوجه صحبتش بکند، سرم را از روی میز برداشتم و گفتم: حوصله ندارم. اعتراض از چشمانم می بارید و می دانست که باید توضیح بدهد، گفت: باختن که گریه نداره که خب باختی دیگه! انگار منتظر شروع بحث بودم، خروشیدم که به نفع گرفتی ما باید تو پنالتی می بردیم، اون پنالتی من گل بود، آخه کدوم مکث؟ اون چهارمیه اونقدر با توپ ور رفت و آخرم توپ هنوز در حال حرکت بود و زد تو گل تو قبول کردی اما پنالتی من که دروازه بانم حاضر بود قبول نکردی، تو بازیم که یا بار می خواستی جرزنی کنی! بحث بالا گرفت، این اتفاقها اگر در دانشگاه و یا لااقل دبیرستان می افتاد قابل هضم بود اما انجا فقط یک مدرسه ابتدایی بود و چنین چیزی برای همه عجیب بود، حتی خود من! یکجورایی داشتم دیگر ابعاد شخصیت خودم که تا آن روز ناشناخته باقی مانده بود را کشف می کردم، معلم شروع به توضیح دادن کرد. توضیح واضحات بود و توجیه جرزنیهایش، از متن فرار می کرد و به حاشیه پناه می برد، سعی می کرد آنقدر صحبت کند و به من اجازه صحبت ندهد تا جو را در دست بگیرد، در آن سنین پایین اگر بحثی در می گرفت هر کس که بیشتر حرف میزد برنده بود و نظر تماشاچی این بود که او برده است، او هم این را خوب می دانست، اما باز هم که نوبت من شد آن هم بعد از چند دقیقه،  همان حرفها را تکرار کردم و گفتم نگفتی چرا پنالتی منو قبول نکردی، چرا وقتی فکر می کردی تیم حریف جلوست نیمه دوم را کم گرفتی، چرا آن گل مشخره را قبول کردی؟ در دهات شما توپ از بیرون بیاید و برود توی گل حساب می شود؟ تو حتی در زنگ ورزش هم آنجا را اوت می گرفتی، حالا در مسابقات آنجا جزء بازی بود؟ مگر اسکوآش است؟ دعوا بالا گرفت و او فقط سفسطه می کرد، اینکه تیم تو چند تا خوره داشت و مطمئن باش تیم حریفت هم دور بعد حذف می شود و این بازیها برای سرگرمیست و ...!
من هم فقط گفتم بهخ نشانه اعتراض دور بعد از تیم حریف دوست صمیمی حمایت می کنم چون تیمش به ناحق به دور بعد رفته و نباید به فینال برسد! هم دوست صمیمی جاخورد و هم معلم! اما من آن کار را کردم، تقریبا همه مدرسه را بسیج کردم که بر علیه تیم دوست صمیمی شعار بدهند و جو به قدری سنگین شد که دوست صمیمی، بازی 2 بر صفره برده را 4 بر 2 باخت و حذف شد!
بعد از آن هم سعی کردم که به دوست صمیمی بفهمانم که هر چیزی جای خود را دارد و دوستی از حق بالاتر نیست، نمی دانم فهمید یا نه، اما دوستی ما ادامه پیدا کرد، اما دیگر با معلم دوست نشدم، حتی روز معلم هم برایش چیزی نگرفتم و تنها شخصی بودم در کلاس که این کار را نکردم، حتی انهایی که وضع مالی خوبی هم نداشتند یک چیزی آورده بودند اما من حتی مادرم را که بر حسب عادت چیزی می خرید را منع کردم و حتی این را هم با افتخار برای معلم خود تعریف کردم که خودم نخواستم چیزی بیاورم!
چند وقت پیش بود که این خاطره را از ذهن گذراندم و نتیجه گیری هایی کردم، تا قبل از ان فکر می کردم که این روحیه حق طلبی و اعتراضی من تماما بخاطر مفاهیمیست که در نوجوانی با آن آشن شده ام اما الان متوجه شدم که بیشتر آن غریزیست، بچه 11 ساله چیزی از اعتراض و اعتصاب و حرکات جمعی نمی فهمد، ممکن است اعتراضات فردی بکند و آن هم خیلی زود خاموش بشود اما هیچوقت نمی تواند به این شکل مقتدارنه عمل کند!
انسانها در بدو تولد وحشی متولد می شوند و پدرومادر وظیفه رام کردن و یا به قول خودشان تربیت کردن بچه را بر عهده می گیرند و در این فاصله بچه را طوری بار می آورند که اعتراش نکند و توسری خوردنش را تقویت می کنند و بعنوان یه شاخصه به آن بها می دهند، به طوری که تمام آن غریزه وحشی، غریزه اعتراضی سرکوب می شود و از بین می رود و فقط عده کمی انچه را که از غریزه گرفته اند را در خود نگه می دارند، اما وارد جامعه یی می شوند که از انها متنفر است و باعث می شود همان یک ذره هم نابود گردد و گار بماند به صورت ناهنجاری بروز می کند، مثل شرارت و دعوا و بزهکاریف به این خاطر است که این افراد را همواره دوست دارم چون آنها روح اعتراضی دارند فقط باید یاد بگیرند که بهتر و قدرتمندتر اعتراض کنند، این درحالیست که زنده کردن آن غریزه در افرادی که در 4-5 سالگی رام شده اند و هیچ خاطره یی از آن روح وحشی بخاطر ندارند تقریبا غیرممکن است، من هر روزه با انسانهایی برده صفت معاشرت می کنم که همگی درزندگی های سخیف خود حسابی خوشبختند!
از آن روز 16 سال می گذرد و من همچنان رام نشده ام، این است یکی از آن مواردی که جزء افتخاراتم است.


سه شنبه 3 بهمن 1391

مخالفت

   نوشته شده توسط: mori    نوع مطلب :چرتنوشت ،

وقتی یه نفر هست که همیشه باهات مخالفت می کنه، یه جاهایی باهاش موافق باش، اینجوری خودش خودشو نفی می کنه و تو می تونی حسابی بهش بخندی!
خیلی بامزه هستن این افراد!


تعداد کل صفحات: 9 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic